در که بسته شد،

دیگه فرقی نداره

فاصله ت با من صد متره، یا صد قرن!



حسین پناهی

سال هاست که مرده ام!

نشر: دارینوش

+ نوشته شده در 92/04/29ساعت 6 توسط یونس |


چشمانِ من


شب در چشمانِ من است،

به سیاهیِ چشم هایم نگاه کن!

روز در چشمانِ من است،

به سفیدیِ چشمانِ من نگاه کن!

شبُ روز در چشمانِ من است،

به چشم هایم نگاه کن!


پلک اگر فرو بندم

جهان در ظلمت فرو خواهد رفت!

 

لینک دانلود با صدای حسین پناهی    چشمانِ من


نمی دانم ها!

حسین پناهی

نشر: دارینوش

+ نوشته شده در 92/01/24ساعت 16 توسط یونس |


کورتاژ


ما آبستنیم!

در اندرونِ ما

کودکی پیوسته زار می زند!

در رستوران ها،

در اجلاسیه ها،

در تختخواب ها!

گاه که خیلی جدّی می شویم،

در بحث ها وُ مجادله ها

دستانِ کوچکی از درون

دلُ روده ی ما را چنگ می زند!..


حسین پناهی

سال هاست که مُرده اَم!

نشر: دارینوش

+ نوشته شده در 91/12/08ساعت 8 توسط یونس |


فرقی نمی کنه!

گاهی وقتا، هیچی با هیچی فرقی نمی کنه!

شب باشه، یا روز!

زمستون باشه، یا تابستون!

چای بخوری، یا یه کوفتِ دیگه!

ضبطِ  مسخره ت این ورِ تلویزیون باشه، یا اون ورش!

یساری بخونه یا گروهِ پینگ فولاید!

پرده پنجره کشیده باشه، یا نباشه!

سیگار بکشی، یا نکشی!

دوستانت پیشت باشن، یا نباشن!

خوش بو کننده ی هوا سرتُ به درد آورده باشه، یا نیاورده باشه!

جواب سلامِ صاحب خونه رُ با لب خند بدی، یا بی لب خند!

اجلاسیه سازمانِ ملل

راه حلی برای آتش بس در افغانستان پیدا کرده باشه،

یا نه!

افغانستان بدبخت باشه، یا خوش بخت!

زَنای افغانی زن باشن، یا کابوس!

سیگارت زَر باشه، یا مالبرو!

تو رسانه ها وُ مطبوعات دیگرانُ بکوبی، یا نکوبی!

هرچه زور بزنی یادت بیاد، یا یادت نیاد!

تیغ رو صورتت باشه، یا صورتت زیرِ تیغ...

آره!

فرقی نمی کنه!

گاهی وقتا، هیچی با هیچی فرقی نمی کنه!...


حسین پناهی

سال هاست که مُرده اَم!

+ نوشته شده در 91/11/23ساعت 17 توسط یونس |


در رستورانی کبابِ گنجشک خوردیم!

تصور کن!

چهارده گنجشک را

یک جا سیخ کرده وُ برشته بودند!


تو نبودیُ من از کجا می دانستم عکس العملت

در برابرِ این جنایت لذیذ چیست!


ما به گنجشک ها محتاجیم،

گنجشک ها به گندم،

گندم به...

همین که هم نوعانِ خود را نمی خوریم جای شکرش باقی ست!


حسین پناهی

کابوس های روسی


+ نوشته شده در 91/11/19ساعت 7 توسط یونس |


سجلد


من حسین اَم !

پناهی اَم !

خودم ُ می بینم،

خودم ُ می شنُفم،

خودمُ فکر می کُنم...

تا هستم جهان ارثیه ی بابامه !


سلاماش!

همه ی عشقاش!

همه ی درداش،

تنهایی یاش...

وقتی هم نبودم،

مالِ شما!


اگه دوس داری با من ببین،

یا بذار باهات ببینم!

با من بگو،

یا بذار با تو بگم!


سلامامونُ

عشقامونُ

دردامونُ

تنهاییامونُ...

ها... !■

 

 


لینک دانلود شعر با صدای حسین پناهی  سجلد


حسین پناهی

نمی دانم ها !

+ نوشته شده در 91/10/25ساعت 16 توسط یونس |


قرنی خواهد آمد به نامِ قرنِ بیستم

و کشوری به وجود خواهد آمد به نام آمریکا

و رئیس جمهورهای این کشور مایعی می خورند به نام آب جو

و شلوارک کوتاهی می پوشند

و چق چق، آدامسِ تند می جوندُ با آن ها بادکنک درست می کنند!

این کشور سپرِ ضد موشک می سازد

و هیچ کس جرأت نمی کند از آن ها بپرسد که:

آخر بی پدرُ مادرها!

ناوگانِ جنگیِ شما در خلیجِ فارس چه می خواهد!

آن ها با هزینه های گزاف موشک می سازند

و دختر های این کشور یکی یک افعی دارند

و با تزریق آمپول کاری می کنند،

پستان هایشان به قدرِ یک اطاق بشود!

چون اخلاقیات هنوز این قد نهادینه نشده بود،

پدرم که نفخ داشت

بینِ پیش گویی هایش خود را سبک می کرد!

هنوز طنینِ صدایش را از بعضی گلوها تشخیص می دهم!



حسین پناهی

کابوس های روسی

+ نوشته شده در 91/10/20ساعت 19 توسط یونس |


آیا زنان از آن رو اسمِ اعظمِ عشق را از بَرند

که مادرند؟

نمی دانم!

چشم ها را می بندم تا همه ی تو را به یاد بیاورم:

هندسه ی پیراهنت،

عسلِ نگاهت،

و صدایت را..


حسین پناهی

کابوس های روسی

+ نوشته شده در 91/10/18ساعت 9 توسط یونس |

 

دلِ خوش

 

جا مانده است چیزی جایی

که هیچ گاه دیگر

هیچ چیز،

جایش را پُر نخواهد کرد...

نه موهای سیاهُ

نه دندان های سفید!

 

حسین پناهی

نمی دانم ها

+ نوشته شده در 91/10/07ساعت 10 توسط یونس |

می آیدها

 

شبُ روزت همه بیدار

که آید شاید،

کور شد دیده بر این

کوره رهِ شایدها!

شاید – اِی دل! –

که مسیحا نفست

آمدُ رفت!

باختی هستیِ خود

بر سرِ می آیدها...

 

حسین پناهی

نمی دانم ها

+ نوشته شده در 91/10/06ساعت 10 توسط یونس |

ضلعِ پنجمِ مستطیل

 

به خانه می رفت...

با کیفُ

با کلاهی که بر هوا بود!

چیزی دزدیدی؟

مادرش پرسید!

دعوا کردی باز؟

پدرش گفت!

و برادرش کیفش را زیرُ رو می کرد

به دنبالِ آن چیز،

که در دل پنهان کرده بود!

تنها مادربزرگش دید،

گُلِ سرخی را در دستِ فشرده ی کتابِ هندسه اش...

و خندیده بود!

 

حسین پناهی

افلاطون کنارِ بخاری

+ نوشته شده در 91/10/05ساعت 15 توسط یونس |