در تارهای عشق تو پیچیده ام عزیز بر بند سخت زلف تو تابیده ام عزیز
از آفتاب مهر تو روییده ام ز خاک درسایه سار سرو تو آسوده ام عزیز
چون برگ زرد،به روی زمین سرد چون برگ زرد،جانانه در گذار تو افتاده ام عزیز
حمید متبسم
در تارهای عشق تو پیچیده ام عزیز بر بند سخت زلف تو تابیده ام عزیز
از آفتاب مهر تو روییده ام ز خاک درسایه سار سرو تو آسوده ام عزیز
چون برگ زرد،به روی زمین سرد چون برگ زرد،جانانه در گذار تو افتاده ام عزیز
حمید متبسم
حرف آخر
حرفی در ساعت 7  توسط یونس
ایمان بیداد
بد عهدی داد
روح فریب ام بی تو ؛ بی تو
قانون گردابم ، سرابم ، نقش آبم
بی تو
بی تو
■
بی ایمنی ، شوریدگی ، در قعر خوابم .
ای بی تو من بی خویش ؛
بی خویشتن ، بی کیش
خاری هدف گم کرده در دهلیز بادم ، بی تو ، بی تو
طیف غباری خفته بر دریای شن زار
خون شب ام
هذیان تب آلود دردم ، بی تو ،
بی تو
■
رمز سکوت ام
راز بهت ام
رنگ یادم ؛
بی تو
بی تو
■
ای بی تو ، بی تو
از زندگی بیزار
تا مرگ ، راهی نیست ، بی تو
■
ای بی من و در من
بی من تو هم آنی و اینی ؛
ای بی تو من گرداب ویرانی
قانون بی رحم پریشانی
چنینی ؟
■
بدرود...، بدرود
این اشک و هق هق ، گریه مردی پشیمان نیست
مردان نسل ما
با گریه می خندند، بی تو
■
ای بی تو من ، بی من
آیا تو هم اینگونه می خندی ؟
با گریه خندیدن نه آسان است ، (( بی تو ))
چاپ اول ۱۳۴۶
نصرت رحمانی
حرف آخر
حرفی در ساعت 3  توسط یونس
|
ناشناسی
دیروز عمودی راه می رفت
ماتُ مبهوت ِ معمای حیات !
ناشناس در امروز ،
افقی خوابیده است
باز مبهوت ِ معمای حیاتی دیگر
ریه ها آسوده ! ■
حسین پناهی
حرف آخر
حرفی در ساعت 5  توسط یونس
|
گَوَن از نسیم پرسید
- (( دل من گرفتی ز این جا ،
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟ ))
- (( همه آرزویم ، امٌا
چه کنم که بسته پایم... ))
- (( به کجا چنین شتابان؟ ))
- (( به هر آنجا که باشد ، به جز این سرا ، سرایم ))
- (( سفرت به خیر! امٌا تو و دوستی ، خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی ،
به شکوفه ها ، به باران ،
برسان سلام ما را )).
تهران ۱۳۴۷
محمد رضا شفیعی کدکنی
حرف آخر
حرفی در ساعت 3  توسط یونس