از دامن آسمان صفا می ریزد وز جلوه ی خورشید،جلا می بارد
با آن که خزان است ز دستان درخت در پای من و شما طلا می بارد
مبهوت از آنم که در این مخمل ِ صبح در سینۀ من غم ز کجا می بارد
ای کاش که امروز به دادم برسی فردا چه کسی دیده چه ها می بارد
بر دیدۀ من قدم به تشویش گذار چون خون دلم از آن فضا می بارد
ای جان من و درد من و درمانم کز خلقتت اعجاز خدا می بارد
بنشینی اگر به پای حرف دل من تصدیق کنی دیده به جا می بارد
8۵/0۹/۰۸
چنگیز میرزایی
